ترانه بهار
جمعه 17 اسفند1386

دلنشین ترین ترانه را در بهاری میابم
که آفتاب گسترده بر فرش زمین
در تنفس بهار
بر بالهای پروانه گرمی بخشیده
وبر تن شقایق رنگ سرخ عشق می پاشد
از : فـــرزانه شـــیدا
جمعه 17 اسفندماه 1386

[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:32 توسط فــرزانـه شـــیدا
قصه....
دوشنبه 13 اسفند1386

خلوت این دل ما پر ز سکوت است و زوال
قصه ی بودن ما همچو دروغ است وخیال
ما شکار غم و دل در قفس رنج اسیر
چون شکسته ست دگر بر تن ما آن پروبال
چون در آید ز افق غنچه ی پُر نور طلا
شب تاریک دل ما ست پر از رنج وبلا
چون رسد بر دل ما لحظه ی تاریکی دهر
غم به فرسایش من بر تن من داده جلا
طفل معصوم من از بی خبری خفته بناز
همه لبخند بلب دارد و می خندد باز
از دل مادر خود ، غافل و از رنج بدور
اشک مادر که ندیده ست به شبهای دراز
اوچه داند که دلم بس نگران است وپریش
مرحمی نیست مرا ، تا که نهم بر دل ریش
گریه در سینه فغان دارد وچشمانم خشک
خنده را برهمه اجبار، نهم بر لب خویش
اوچه داند که به تنهائی ما ، نیست کسی
بدل مادر او غصه و غم مانده بسی
او چه داند که بسی یکّه ، بدنیای غمیم
جز خدا ، بر منو ما نیست دگر دادرسی
جز خدا ، بر منو ما نیست دگر دادرسی
۱۳۶۷/۱/۶
شنبه اول فروردین ماه۱۳۶۷
سروده فرزانه شیدا

[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:6 توسط فــرزانـه شـــیدا
شبگرد
دوشنبه 6 اسفند1386
شبگرد
قدم در کوچه های شب گذارم
بگامی کوچه ها را می سپارم
نمیدانم بدنبال چه هستم
هدف یا مقصدی ثابت ندارم
مرا امشب محیط خانه تنگ است
پریشانم ... ملولم... بیقرارم
ز اینرو من زدم از خانه بیرون
که شب را در خیابانها سر آرم
خیابان تهّی غرق سکوت است
فقط من عابر این رهگذارم
در میخانه ها بستند و رفتند
ولی پیمانه ای آید بکارم
که مستانه روم در کوی وبرزن
بگریم نیمه شب بر حال زارم
منم آن غمدل شبگرد وتنها
که آرامــی ندارد ، روزگارم
کنون در این شب پائیزی سرد
منم آواره ای غمگین و شبگرد
سکوت خالی این کوچه ها را
صدای پای من امشب فنا کرد
به همراهش صدای خش خش برگ
همان خشکیده برگ مرده وزرد
که گویا از نــگاه زنــدگـانــی
چو من، افتاد ه و گردیده او طرد
مــنم افــتاده از چــشمان عشـــقم
چو اینگونه شدم ویلان و شبگرد
مــرا تنـــهائی و درد و جــــدائی
به شـــبها رهگذار کوچه ها کرد
کـنون تنــها به اشـــکی غــمگنانه
خـــموشــم در نداری های همدرد
مـــرا تنـــهائی و بی هــــمزبانی
به قلب پُرچنین لب بسته پرورد!!!
جمعه بهمن ماه ۱۳۶۲
ســروده فـــرزانه شـــیدا
آشیانه های شعر من:
دیوان شیدائی
آشیانه شعر
آشیانه شعر (دمی باتووو)
در اغوش تنهائی
دیوان شعر فرزانه شیدا:
گالری عکس منتخب از اسکاندیناوی ف.شیدا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:18 توسط فــرزانـه شـــیدا
عمق نگاه
یکشنبه 5 اسفند1386

عمق نگاه ناز تو ، رفتم و بی خبر شدم
هوش زسر پریده تا جادوی آن نظر شدم
چونکه زتو جدا شدم ، همچو کسی که مّی زده
از در خانه ء خودم عابر رهگذر شدم
هیچ نمانده خاطرم ، چه شد مرا کجا شدم
بعد تو با غصه و غم ، یک دل دربدر شدم
دگر مرا کسی ندید َ، میان کوچه ها ی شهر
در دل گوشه های غم ، همسخن قمر شدم
چه کس به باورش رود که در سرای عاشقی
با دل عاشقانه ای مانده و بی ثمر شدم!!!
روم براه خود ، ولی ... هجر ترا چه سان برم؟!
چو با دل شکسته ای راهی یک سفر شد م
۲۲ اردیبهشت ۱۳۶۳ شنبه
ســروده فــرزانه شــیدا

[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:0 توسط فــرزانـه شـــیدا
چه شد؟!..... روح پرواز
شنبه 4 اسفند1386

شب به شب غرق سوالم با دل لبریز درد
آتش اندوه را بیرون دهم با آه سرد
سینه ام سوزد اگر آه ًغمین ماند بدل
با همه افسردگی های دلم ، باید چه کرد؟!
سر ز نومیدی گذارم سجده گون بر روی خاک
پرسم از دنیا ""چه شد آن مهربان دلهای پاک؟!""
پرسش دل تا سحر ، تکرار میگردد مدام
پرسشی از قلب و عمق سینه ای ، اندوهناک!
مهربانی کو ؟ وفا کو ؟ عشق کو ؟ دلدار کو؟
سینه ا ی بر بی کسی ها ی دلی ، غمخوار کو؟!
پُر طپش قلبی برای عشق ورزیدن چه شد؟!
یک نگاه عاشقً غمگین ، به شب بیدار کو؟!
آنگهم از یأس ونومیدی کشم آه از درون
آه فریاد من غمگین بّود از قلب خون
گویم آخر مهر مُرده ، دلبر و دلدار نیز
قلب من بس کن! دگر چرخی مزن گرد جنون!!!
هرنگاهی بر جمالی خیره میگردد چنان
گوئیا عشق ومحبت را فقط جوید در آن
لیکن این دیده پر از نیرنگ وتزویر وریاست
معنی دیگر ندارد جان من ! ، اینرا بدان!!!
گر عروسک بودی ودرسینه ات قلبی نبود
گر فضائی پُر نمیشد از تن وجان و وجود
شاید آنگه میشدی همرنگ دیگر مردمان
از همه بی مهری دنیا ترا دردی نبود!!
ای دریغ ...
ای دریغ از زندگی زیرا چو آن رنگین کمان
رنگها دارد ولی ازآن دورنگی ها فغان!!!!!
بسکه دیدم از همه نامردی و نامردمی
زین پس ازمهرو محبت هم نمیگیرم نشان
سروده فرزانه شیدا ۱۳۶۲ مردادماه

روح پرواز
از دست بشر ، کوه در این دهر فغان زد
دیگر چه عجب من ز فغان گریه کنم باز!
هرروز وشبی رفت ودلم سوخته تر شد
آ خر غم دل گشته مرا همدم و همراز
با خود همه دم گفتم و گفتم مشو نومید
سر خورده ز دنیای تو شد لیک ، ز آغاز
شرمم ز خودم آید واین دهر و جهانش
پا روی زمین، دل زخدا دور و هوسباز
یارب تو ببر روح مرا از دل این خاک
قلبم تو رها کن زچنین، مردم بدخواه و دغّل باز
شوقی نبّو د پا بکشم روی زمینت
یارب مددی، بال وپری از بر پرواز!!!
شنبه 4 اسفند1386
ســروده فــرزانـه شــیدا

[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:0 توسط فــرزانـه شـــیدا
نظام عاشقی
پنجشنبه 2 اسفند1386

نظام عاشقی
نظام عاشقی را چون بشر دید
ره ؛عاشق شدن؛ را بازجوئید
ره رفتن به راه دیگری رفت
زبان عاشقی گل واژه ها چید
تو گوئی باغهای زندگانی
مسیر عاشقی را ،راه پوئید
به هرباد ونسیمی ؛ نغمه عشق؛
درون کوچه های سینه پیچید
به صحرا وبه گلزار وبه گلشن
برنگ قلب عاشق لاله روئید
فقط عطر محبت بود و گلزار
مشامی را که عطر عشق بوئید
خدای عاشقان والا خدائیست
که باید پاس او در عشق گوئید
محبتها از او در سینه ماست
که قلبی را لباس عشق پوشید
همان او آدمی را عاشقی داد
بباید دربقای عشق کوشید
سوم تیرماه ۱۳۸۳
ســروده فــرزانه شــیدا

[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:27 توسط فــرزانـه شـــیدا
