رهگذر مست
جمعه 27 اردیبهشت1387
بگو ای رهگذار عاشق و مست
چه سان باغ گل عشق تو پژمرد؟!
کدامین سنگدل با تو چنین کرد ؟
که این سان روح تو همچون دلت مرد!
بگو ای شب رو مست ونگون بار
نگار تو چه سان قلب ترا بُرد؟!
ز آوازت چنین دیدم که در عشق
به هجرانش دل زار تو آزرد!
دل منهم به عشقی غصه میخورد
کسی هم قلب ما خون کرده از عشق
کسی هم این دل واین سینه افُسرد
بخوان ای شبرو عاشق وش ومست
چو رفت وسینه ای در غصه میمرد
فــــرزانه شـــیدا
Farzaneh Sheida
شنبه - آبانماه ۲۵/۹ـ۱۳۶۴
اقای اصلان قزللو:
با درود. از اول خرداد هفتمین شماره ی خانه نقد به نقد و تفسیر
شعرهای فرزانه ی شیدا اختصاص یافته است .
منتظر نقد و بررسی شما دوستان فرهیخته هستیم.
خانه نقد ( اقای اصلان قزللو):
[ ]
+
پژواک خاموشی…
دوشنبه 23 اردیبهشت1387
در پژواک خاموشی…
که صدایم درپشت پرچین های نامرادی…
خموش میگردد
ای جاودانه آسمان تا ابد آبی…
طوفان زده فریاد کن …
در حیرانی بادکنک های سرگردانی
که چون دل
گم کرده را ه حیرانند !!!
فرزانه شیدا
پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶
[ ]
+
بادپا باید رفت
شنبه 21 اردیبهشت1387
طعنه باد نهیبم زد ورفت
وبه گوش دل گفت: ماهمه رهگذریم
ودلم باز به آهستگی آرامی
تا دم کوچه دلتنگی رفت
روزگاری که گذشت
خاطر رفتن و رفتن ها بود
لیک تا مرز رسیدن بر خویش
همچنان راهی بود همچنان
کوچه وپس کوچه ی بسیاری داشت
ورسیدن به سرا منزل عشق
در پس اینهمه رفتن ها نیز
باز ناپیدا بود باز هم راهی بود!
ودلم راهوسی خوش میکرد
که به همپائی باد
ره صدساله به یکشب ... یکروز
باد پا ...شیدا دل
طی کنم با همه ی قدرت خویش
عمر بس کوتّه وما در گذریم
بادپا باید رفت
تا سرامنزل عشق...تا رسیدن به بهار
تا شکوفائی دل!!!
بادپا باید رفت!!!
شنبه 21 ارديبهشت 1387
فـــرزانه شــــیدا
[ ]
+
عشق آتشین
جمعه 20 اردیبهشت1387
بعد هجری غمگنانه کز تو می جستم نشانه
دانه ی عشقم دوباره در کویری زد جوانه
با دلم گفتم دوباره در خیالی عارفانه:
تا ابد تا روز مرگم عشق ما شد جاودانه
زندگی را سر گرفتم زنده بودن را ستودم
باز باشادی سرودم نغمه های شاعرانه
بی خبر از چرخ گردون غافل از بازی دوران
می پرستیدم ترا من از ته دل عاشقانه
در شب وروزم تو بودی خواب وبیدارم تو بودی
روح الهام دل من درهمه شعر و ترانه
درمحبتها طپیدم... سینه را دیوانه دیدم
با تو شد هرلحظه ، هردم، لحظه هایم شادمانه
عاقبت دیدم به روزی ، آتش غم را درونم
ز میان سینه ی من می کشد هردم زبانه
باز دل آتش گرفته در شرّار شعله ی غم
باز میسوزد دل من بی گنه در این میانه!
باز تنهائی وهجران ، کولی شبهای حرمان
میروم ویرانه ازتو ، بی دل و بی آشیانه
با دلم اما مگوئی:سرنوشت ما چنین است!!
هرچه دیدم از تو دیدم، بی دلیل وبی بهانه!
بی وفائی را تو کردی،رنج حرمانم تو دادی!
چه گناهی دارد آخر، سرنوشتم یا زمانه؟؟!!
ای تو عشق آتشینم ، با جدائی ترک دل کن
گرچه میمیرد دل من همره اشک شبانه ....
همره اشک شبانه !!
سروده ی فــــرزانه شـــیدا
[ ]
+
حرف آخر !!!!
یکشنبه 15 اردیبهشت1387
بخدا این دیگه حرف آخــــره
دل ما کاری بــکارت نداره!
حالا که پـــیدا شده باز سایه هاتون
عزیزم همونجا که هستی! بمون!!!
دل من شکسته شد براه تو
اما بـــسه بخــــــــدا دیگه برو!!
واسه مان بسه ... دیگه خدائی بس
مگه چند بار میشه یک دلو شکس
ترو اون خدا ... تو اسممو نیار
مــنو تـُو قـــبر فراموشی بزار !
دیگه هیچوقت تو نگو دوسم داری
آخه چند بار رو دلم پا میزاری؟!!!
بسـه این جور وجفا ها* بخدا
اینـهمه رنگ و ریا ها ، بخدا
بسه آبــی وســفید وسبز و زرد
(((با سیاهیم میشه زندگی کرد**))))!!!!
ترو اون خدا نـیا سراغ من
باز نشو غصه و درد و داغ من
بخدا اینــجوری عـادلونه نیست
این کارات هیچ جوری عاشقونه نیست!!!
برو هرجا که میری عزیز من
اما حرفی از محــبتت نزن!
اسمــموُ حتی تو تاریــکی نــــگو
حتی نصفه نیــمه... حتی کوچـولو!
برو جـان من، بـــرو راه خودت
نـبر این قلـبو به همراه خودت
ما گذشـتیم دیــگه از خـیر شــما
دیگه هــرگز نمی گم بهت: بــیا
حالا که بدجوری بیــچاره شدم!!!
بزاراین خط و نشون بکشم
دیگه هیچوقت محلت نمیزارم !!!
تا بیا ی بازم بگی: دوســتت دارم...
دیگه حتی نمیخوام عشق ترو
بخدا خسته شدم .... دیگه برو!
یکشنبه 15 اردیبهشت1387
ف.شیدا
تغییراتی در شعر داده شد و
اینهم بخاطر گل روی دوست عزیزی
بنام (شهر آفتاب)!
[ ]
+
چه کردی بادلم ... ای وای !!!
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387
چنان کردی تو با قلبم
که حتی در توانم نیست
به عشقی در شبستان دلم حتی نظر دوزم
وباردیگری حتی
توانی در درون باشد
که حتی بشنوم حرفی ز قلبی را...!!!
چنان کردی تو با قلبم
که روزوشب میان ورطه غمنا ک بودن ها
زخود ...از زندگی.. از بودن و ماندن
به هردم ... هر زمان... هرلحظه بیزارم.
بمن گفتی شبی در لابلای حرف شادی ها
پس ازهجرت ز تو...
من گریه هایت را نمیخواهم !
مبادا اشک غم ریزی براهم
... در جدائی ها !
چه گریانم من اکنون در فراق هستی وعشقم
که دیگر ،،دوستت دارم،،
به چشمم... جز شرار آتشی سوزان
به یک دل نیست !!!
چنان کردی تو با قلبم
که حتی... در نکوهش های خود هم
.... با دل خود نیز ...
توانم نیست
بدون اشک دل ... آرام ِ دل .... گیرم...
بدون خاطر ویادت...!!!
که میسوزد دلم
از داغ غمناک جدائی ها
که در آن تا ابـــد.... آری ....
که در آن ....
تا ابـــد.... د ل را قراری نیست !
وحتی بعد ازاین دیگر
نمی بیند بخود چندی ...بدون سوزش ِ
- خون دیده.... چشمی در نگاهی خیس
دمی حتی .... بـیآسـاید
ویا یکشب ...به بالش سر نهد... بی درد اندوهی
که در آن خاطرت
جز یادی از ترک منو دل نیست!!!
چه کردی با دلم ای وای
چه کردی با دلم ای وای
که دیگر روزگارم نیز
ز کف داده توان ....حتی، شنیدن ،، نامِِِ ٍ آرام صبوری،، را
که این درباور قلبم نمی گنجد
بدون یاد تو یکدم بیآسایم
اگرچه یادگار بودنت حتی ...
به حسرت ها رهی دارد
بسوز تلخ غمناکی .....
بیاد هجر دلسوزت!!!
که از یادم جدائی هم نمیگیرد!!!
چه کردی با دلم... ای وای
چه کردی با دلم.... ای وای!!!
پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷
سروده فـــرزانه شـــیدا
Farzaneh Sheida
[ ]
+
ـ قلب من بشنو ولی باور مکن
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387
باور مکن:
گفت بي تو عاشقی آشفته ام
ـ قلب من بشنو ولی باور مکن
گفت : بی تو در غم دل خفته ام
ـ کو به جان او دلی ، باور مکن!
گفت : میخواهم ترا با قب وجان
ـ قلب من این گفته را بر دل مگیر
گفت تا اخر نفس بامن بمان
ـ قلب من اینسان شود قلبی اسیر!!!
گفت من شمع توام ... سویم بیا
ـ آتش جان است ، پروانه مشو!!
گفت در دنیا... فقط دارم ترا
ـ قلب من غرقه به افسانه مشو!!
گفت گر هجرت کنی دیوانه ام
ـ قلب من اینها دروغی بیش نیست!
گفت بی تو من زخود بیگانه ام
ـ قلب من او جز بفکر خویش نیست!
گفت خواهم که شوی همخانه ام
ـ گوش بر این قصه های خوش مده!!
گفت در مستی تو مستانه ام
ـ او کمی مـّی بیشتر از حد زده !!!
گفت بهر تو شوم قارون شهر
ـ قلب من؛ فرزانه ؛ کی بوده بخیل!!!!
گفت از ثروت شوم شهره به شهر
ـ هر دروغی هم بّود از این قبیل!!!!
گفت باور کن مرا بامن بمان
ـ قلب من اینک شتابان تر برووووو
گفت این حلقه !...بدست خود نشان
ـ یک دوپائی قرض کن جانم بدوووووووووووو!!!
۱۳۶۲/۱۲/۳ جمعه
ف.شیدا
تقديم به تمام دخترای دم بخت -ههههههههههه
[ ]
+
( دلم را باز بگذارید) = مصلوب
پنجشنبه 5 اردیبهشت1387
دلم را باز بگذارید...
که دیگر در توانم نیست
برای هرسرود ونغمه وسازی....
دلی ازشعردیروزی و نو باشم!!!
من آخر... خاطرم
مصلوب و ویران شماتت هاست
وحتی خود نمیدانم ...
چرا اینگونه مصلوبم!
دل آخر مهد دنیا را...
از آن گهواره ای بیند
که در آن لالای مادرم ، اوج محبت بود!
وشاید مهد دنیا نیز....
اگر در پیچ وتاب روزگاری...گـه تکانم داد
تکانی از سر سوز محبت های او باشد!!!
اگر اینگونه اندیشم سوالی نیست
دلم اما...
به ساز سرزنش هائی شود مصلوب
که درآن لحظه ... حتی خود نمیداند....
گناهش چیست!
مرا حتی دورنگی های انسانی
دمی ...آلوده ی خود هم نمی سازد!!!
...ودر خودگم شوم
در تیره گی های زمانی چند
که گویا هرچه باید کرد
همانند همه اعمال
به چشم دیگران هرگز
ره وراه درستی نیست!!!
ولی چون بنگرم بر زندگانی ها
ترازوی همه با دیگری همواره یکسان است!!!
کسی خوشبخت عالم نیست
کسی داناترین دانای عالم نیست
کسی در بی غمی...
روز وشبی را سر نمی سازد
کسی در اوج دارائی
مقام "هستی اش " در دیدگاه عالم هستی
جدا از کودکی نوپا بدنیا نیست !
کسی در قامت بودن
به چشم دیگری مرد اهورا نیست
کسی جز آن خدا
تک یارب مطلق بدنیا نیست!!!
خدا یکتاست
واین در باور هر آدمی پیداست
ولی هرگز نمیدانم...
به چهر هر بشر دراین سرای فانی خاکی
چه باید بعد ازاین بینم
که دیگر بار ...شگفتی تلخ ودرد آلود
مرا از حال خود بیرون نیاندازد
که من خود هم نمیدانم
کدامین از هزاران چهره ی ...
این نسل "آدم "را
بباید دل کند باور !!!
دلم را باز بگذارید!
...
دلم را باز بگذارید!!!
چودر قلبم تفاوت نیست
میان اینور آب و...
کنار جوی آبی یا که آن سوتر...
ویا آنسوی اقیانوس
؛؛ که فرقی در بشر...از نوع انسان نیست!!!؛؛
مگر در فطرت وسیر ت ...
وذاتی زشت وزیبا درحریم ساده بودن !!!!
دلم را باز بگذارید!!!
...
دلم را باز بگذارید!
که در هر سو اگر باشم
" شرف" را پاس میدارم ...بنام پاک انسانی!
نه در محدوده های کوچک چشمی
که درآن فرق انسان با دگر انسان
برابر نیست!!
ودر آنسوی آبی زیستن ها نیز
دلیل آدمیت نیست...نه حتی جرم انسانی!!!
دلم را باز بگذارید!
....
دلم را باز بگذارید!!!
که من خلوتگهی دارم
رها از این دورنگی ها!!!
من آخر رنگ آبی جهانم را
بدنیای سیاه
چشم تو هرگز نمی بخشم !!
دلم را باز بگذارید!!!
دلم را باز بگذارید!
پنجشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۷
از : فــرزانه شـــیدا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ای عشق به حال خود مرا مگذارم
درکوچه زندگی رها مگذارم
این ره که به نیمه رفته باز آمده ایم
در درددل شکسته جا مگذارم
ف.شیدا دوشنبه 9 اردیبهشت 1387
[ ]
+
مرز بودن
سه شنبه 3 اردیبهشت1387
وقتی رسالت انسانی خود را می نگریم به هیچ چیز نمیرسیم
جز قانون انسانیت !!!
جدا از مرزهای اجتماعی /فرهنگی/ دینی
یا رنگ پوست و تفاوت زبانها!!!
ودر اینجاست که یگانگی آغاز میگردد
وتفاوتها کمرنگ گشته وهمبستگی های انسانی راه میگشاید
جدا از تمامی مرزهائی که آدمی برخود خویش نهاده است
و گاه به حکم معنویت خویش دیگری را نیز
بر دار می کشد!
امید روزی رسالت انسانی ما به نحو احسن انجام گیرد
تا تنها بیک نگاه یکدیگر را ببینم:من انسانم تو انسانی!!!
*****
افسوس که از قصه های دیروز
خاطره و حسرتی بیش
برجا نمانده است
کنون اما...
" دیروزها " برای امروز قصه میگویند
وامروز... فریاد ما ...
" فردا " را به تکانی سخت
خواهد انداخت..
آندم من کجای قصه خواهم بود
...تو درکجا؟!
آنروز ایا هستی من
این فانی روزگار بشری را
باز زندگی میکند؟!
یا فرتوتی زمان ودل
باز درکنج متروک قصه های دیروز
آه می کشد در تصویر دوباره ی خاطره ها
اما میدانم
فردا در تکانی سخت
خواهد لرزید
آندم که قلبها
لرزش واقعی خویش آغاز کنند
وزلزله احساسها
جهانی را... در آشوب
بودن خویش
لرزان قلبهائی سازد
که ماهیت بودن خویش را
باز پس میخواهند
تا دوباره اصالت خویش باز یابند
در فریادی که به قدرت خواهد گفت:
""" من اشرف مخلوقاتم """
مرزهایم ، مرزانسانیتی ست
که رسالت خویش را
آغاز نموده است!
قانون من
مرزی جز انسانیت نمی شناسد
و بیراهه های مصوّبه و تبصره ها
بیک کلام بیشتر ختم نمیگردد
"" من انسانم!!!""
از : فـرزانه شــیدا
سه شنبه 3 ارديبهشت 1387
[ ]
+