چــرا تکــرارم نمیـــکنی...؟!
چــرا دیگر تکــرارم نمیـــکنی...؟!
چرا در واپسـین لحظه های عاشــقی
در مـیان یادها وخاطره ها...
آندم که بر شانه های پـرواز
نشسـته ای
تا " دورشدن " را بیآموزی!!
در میان خیالت...
مرغک دلم را ،هـمراه خـویش نـبردی؟
نمیدانستی مگر،
عاشقانه میخواهمت ؟!
... پس ازاین اما،
دیگر،بالهای پروازم ،
گشوده نخواهد شد
در آبی ِ بیکرانِ عشق
....اما...
آه...
چرا دیگر تکرارم نمیکنی؟
مگر نبود آن" لحظـه های قســم"
آن لحظه لحظه
سرودن ِ ترانه های عاشقی
در... بند... بندهای " پیوند"
در عاشقانه واژه های
" باتو میمــانم" ...
"بی تو میـمیرم " !!!
اما...چرا
چرا چهره ام را،
که تا همیشه ،
آینه ی خویش میخواستی
...حتی...دمی.... درخــاطرت نـبود؟!
چگونه توانای رفتنت بود؟!
چگونه پرواز را " در فصل کوچ"
بی من به بالهای رفتن سپرده ای؟!
چرا امــروز تکــرارم نمیکنی
آری نامم را...عقشم را
چـرا تکرار نمـیکنی ؟....
آخر مگر، چـه شد ؟!!!
دوشنبه 23 شهريور 1388
سروده ی فــرزانه شیـدا

[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:12 توسط فــرزانـه شـــیدا

صبح است ... صبحی سرد
ومن ،خیره در پنجره ی صبح!
....
بیرون درمیان ِ خانه های سفید ،سرخ ، قهوه ای
در سبزینه رنگهای آخرین روزهای تابستان
در پرش پروازهای مرغهای دریائی
گذرپرنده های مهاجر
گنجیشکک های تازه بال گرفته،
در صدای آرا م نسیم ِ سرد
که آهسته ،ترانه ی "بودن" را زمزمه میکند
و....
... خورشید اما، ... هـنوز
به پنجره ام ،نرسیده است
وسردی صبح دربطن تن
لرزش زندگی را، به جانم می بخشد.
....
واندیشه ها...آه اندیشه هائی که
درسکوت ملموس ِخانه ،
زمزمه ی صبح را، برباد میدهد!!
...
آرامم؟ یا
در التهابِ همیشگی ِ چگونه زیستن ! سردرگم؟!.
پریشانم؟ یا در بُن اندیشه ی خویش ، بی تفاوت!
...نمیدانم...!
هرچه هست...بخواهم یا نخواهم
صبح زندگی ست
وآغازها...!
بی هیچ تآملی...باید بود!
تا لحظه ی خط خوردن!
سروده ی: فرزانه شیدا
سه شنبه 17 شهريور 1388 -۸ سپتامبر۲۰۰۹

[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:50 توسط فــرزانـه شـــیدا

میان من با من...
میان من باتو...
فاصله هاست.
...زمان اما ...بی هیچ شفقتی
روحم را برباد میدهد و
تیک تاک ساعت را بر رخم میکشد.!
انگار به لجبازی ...بر هر ثانیه ای،
پائی میکوبد
تاصدای تیک تاک...تیک تاک را
برقلبم خنجری باشد
از دوری ها...از دوری تو!
امروز دلتنگیم را...بهانه می کنم
که سوالهایم را...
در گوشه ای از...خاطراتم
تنها برای خود... ترانه کنم
ودر *آغوش شعرم*
گریان ترین سروده ی دوری را فریاد کنم.
....
هجرانت آنقدرها که خیال میکنی
آسان نیست!!!
انگار مرگم در پای ثانیه ها
در ورای هر پتکی که بر مغزم
میکوبد ....هر خنجری...
که بر قلبم میزند
...ترا نام میبرد... تنها ترا !!
واشک امانم را میدزدد
درخیال ِ همیشه ماندنیِ ِ رویایت...
در بی توبودن ها
...آه...افسوس...!!!
افسوس که عشق ...تنها فریادی شد
برحنجره ی اندوهم.
سروده ی : فـرزانه شــیدا
تاریخ همین ساعت همین حالا
نمیدونم تاریخ چیه والا!!!
زیادم فرقی نمی کنه اما!!!

[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:40 توسط فــرزانـه شـــیدا
.jpg)
آنگاه که سایه های متداوم غم
همواره دنبالم میکنند
گریز از خورشید نیز چاره سازِ ِ
سایه های اندوه نیست!
شاید باید روزهای بارانی را
رهسپار کوچه ها باشم
اما..آه.. اشک آسمان را چه کنم؟
...که تداعی اشکهای شبانه ی دل است
واندوه غمناک تاریکی آسمان...
در میانه ی شب!
باروز به همراهی خورشید
در گریز از سایه...
سرگردانم
در شب از تاریکی وسکوت
که گوئی همواره
صدای خفته در گلویم را
به؛ فریاد؛ التماس میکند!
...
خاموشم
...نه آنکه ...می بایست خاموش بمانم!
زآنرو که صدا را....
وقتی پژواکی نداشته باشد...
وانعکاسی...
بی ثمر می بینم
شاید در غروب لحظه های درد...
می باید زندگی کرد!!...
که خاتمه ی تمامی روزهای غمناک است.
سروده ی : فــرزانه شـــیدا
دوشنبه 9 شهريور 1388
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:59 توسط فــرزانـه شـــیدا

