
«امروز»
* دیروز گذشت ! فکر آنرا نکنیم !
با غصه ی آن سر به گریبان نکنیم
بر هرچه که طی شد وگذشته است دگر
زهری بدرون سینه و جان نکنیم
فردا که نیامده , «امروز» خوش است
ما توشه چرا پر از همین «آن » نکنیم؟
از لطف خدارسیده صد نعمت خوب
مااز چه زآن,سود فراوان نکنیم؟!
از « فرصت امروز » ببر بهره ی خویش
ما ازچه بخود« زمانه» آسان نکنیم
در وادی این سرای بی مهری دهر
مااز چه نگه به مهر « باران »نکنیم؟
خود نیز چو باران محبت باشیم
بخشندگی ولطف به احسان نکنیم؟!
دنیا که نمانده بر کسی جان دلم
بّه هستی خود به غصه ویران نکنیم !
یارب که خوداو مظهر احسان ووفاست
ما از چه سپاس او به ایمان نکنیم؟!
فرزانه شیدا
دوشنبه 25 آبان ماه سال 1388 / اسلو- نروژ
[ ]
+ نوشته شده در ساعت20:14 توسط فــرزانـه شـــیدا
ترجمه : تو تکّه ای ازقلب منی

باز آمدی وُ ویرانه های من
همچون گذشته ی ما پا به جا نبود
من خسته ودلشسکته وازپا فتاده ام
این رسم عاشقانه ی تو،...رسم ما نبود!
وامانده ام ،که به ویران سرای دل
اکنون ،به چه امید، سرکشیده دلت؟!
جامانده دل،برسر اندیشه های دور
کین سرکشیده ...چه میخواهد از دلم!
...
(خورشید) نیز،در غروب خاطر قلبم ،نبوده بیش،
زآندم که ابردلم...اشکبار غصه شد
آندم که تو آرام رفته بودی وُعشق
درگوش ِغزل های دفترم ،محو قصه شد!
گفتم به دفتر شعرم به اشک غم
هرگز دوباره باز،با دلم از عاشقی مگو!
گفتم به تیره شب...بیقرار درد
دیگر ز (آه دلم هم) خبر مجو!
...
اینک دوباره ...
اینک دوباره بامن غمگین مگو که باز ،
آن دل ،به سینه ی مجنون ،اسیر ماست...
دیگر مگو ..که به دلگرمی وامید
چشمم درپی خندانی شماست !
روزی دلم...از سر ویرانگی خویش
باردگر، شکسته ی ویران خود ، شکست!
امروز... دوباره اگر ،شکوه ای کنم
زآن است که قلب غمینم به غم نشست!
من در سکوت .. .خیره ترا میکنم نگاه
درهاج وواج قصه ی تلخ دوراهه ها...
دانی چه ها ، که بر دل شیدائیم گذشت؟!
دانی چرا ،اینچنین میکنم نگاه؟!
...
اینک دوباره باز ..میخوانیم به عشق!!
بی آنکه قصه ی دل را ، خبر شوی
اینک دوباره باز بکدامین، ره وروش
خواهی که باز ازدل دیوانه ام روی؟!
سه شنبه 12 آبان ماه سال 1388
فرزانه شیدا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت5:13 توسط فــرزانـه شـــیدا

مواج زندگی
چونکه براه زندگی ، به شهر عاشقی رسی
قصه ی (شیدائی*) تو ،رسد به گوش هر کسی
عشق نگویدت ترا، چه ها کند به سینه ها
قصه ز عاشقانه ها ، شنیده هردلی ،بسی
وای اگر به عاشقی یکّه روی براه دل
وای اگردراین سفر ،نباشدت همنفسی !
وای اگر سرودِ دل ، گریه شود به کوچه ها
وای اگر رهت رسد، به کوچه های بی کسی!
تازه نفس نبوده ام، تا که دوان دوان روم
دراین گذر ندیده دل ، به سینه فریادرسی
قصه ی شیدائی دل ، قصه یک ،دوروزه، نیست
شکّوه نمی کنم که این ، نبوده عشق نارسی!!
(آه که عمر آدمی به کوتهی بوّد دراز*!!)
خود به چه ره روان شدی؟که بوده راه ناقصی؟!
وای به ساحل غزل، موجِ امید من چه شد؟!
چو این مواّج زندگی ، غصه شدوُ ِدلواپسی
هرچه کنی ،همان شود، به شوردل ویا به غم
وای خدای من بگو ، کی به فغان ِدل رسی؟!
شنبه 2 آبان 1388
سروده ی : فرزانه شیدا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:56 توسط فــرزانـه شـــیدا